گزارشی از وضعیت مجروح سانحه مسابقه موتورسواری
*موتورسواران حاضر در مسابقات رالی به مناسبت آزادسازی خرمشهر به مدت 24 ساعت و بدون وقفه مسير تهران تا خوزستان را طی كردند.
*در طول مسير رالی موتورسواری به غير از يك مورد حادثه تصادف كه خوشبختانه آسيبی در پی نداشت مشكل خاصی به وجود نيامد.
*برنامه اين كاروان موتورسواری، بازديد از مناطق جنگی و رژه نمادين موتورهای سنگين برای زنده نگه داشتن، ياد و خاطره شهدای 8 سال جنگ تحميلی خواهد بود.
سپس سراغ کسی رفتم که 6 ماه در بستر بیماری بوده و دریغ از پیگیری یکی از مسئولین فدراسیون اتوموبیلرانی و موتورسواری در این مدت. در عین حال، حداقل 2 سال دیگر باید سپری شود تا وضعیت پای او تقریبا به حالت اولیه باز گردد. شرح ماجرای وقوع تصادف و اتفاقات پس و پیش آن را از زبان موتور سوار آسیب دیده و مادر او بخوانید.
اکبر جان، چه شد که در این مسابقه حضور داشتی؟
من و چند تا از دوستان عضو فدراسیون بودیم و معمولا روزهای جمعه، به آن جا می رفتیم. در یکی از همین روزها مسئولان فدراسیون به ما گفتند، مسابقه ای به مناسبت آزاد سازی خرمشهر تدارک دیده شده است و هر ورزشکار باید بابت حضور در این مسابقه 100 هزار تومان به فدراسیون بپردازد و رضایت نامه ای امضا کند که تمام اتفاقات احتمالی سفر با مسئولیت خود ورزشکار است.
به دلیل مسافت فوق العاده زیاد تهران تا خرمشهر خیلی راضی به حضور در این مسابقه نبودم ولی به خاطر این که شدیدا موتورسواری را دوست داشتم و از طرفی عدم حضورم، سبب می شد نتوانم در مسابقات آتی باشم، مجاب شدم که با سایرین به خرمشهر سفر کنم. ضمن این که ما فقط مجوز تردد در مسیر منزل مان تا ورزشگاه آزادی را داریم و زمانی که همچین مسابقاتی تدارک دیده می شوند؛ با جان و دل در آن ها شرکت می کنیم.
قرار بود ساعت 7 صبح دوم خرداد از پیست ورزشگاه آزادی حرکت خود را آغاز کنیم؛ اما تازه ساعت 11 ما را به کارخانه بستنی سازی دایتی بردند. خدا می داند که دلیل حضور ما در آن کارخانه چه بود. اصلا این موضوع را با ما هماهنگ نکرده بودند. یکی دو ساعتی آن جا بودیم و تازه حدود ساعت یک بعد از ظهر به سمت قم حرکت کردیم.
به محض رسیدن به قم، پلیس راه اجازه تردد در اتوبان را به ما نداد و اجبارا ما را به جاده قدیم منتقل کردند. این در حالی است که تمام این مسائل باید با پلیس راه هماهنگ می شد. 20 ،30 کیلومتر مانده به قم، دوباره از جاده فرعی به اتوبان بازگشتیم و باز هم در عوارضی قم ما را متوقف کردند. سه چهار ساعتی در آفتاب، ما را به حال خود رها کردند. همه بچه ها از این سفر پشیمان شده بودند. حتی شخصا به مهران همتیان (مسئول فدراسیون) گفتم که به تهران برگردیم ولی او گفت مشکل خاصی نیست و به زودی حرکت می کنیم و خلاصه با هزار مکافات، فردی از دادستانی قم آمد و مسئولیت سفر ما را قبول کرد تا این که اجازه دادند به سفرمان ادامه دهیم.
سرانجام حدود ساعت یازده شب به پل دختر رسیدیم و بعد از سرو شام در یک رستوران سر راهی تصمیم گرفتند تا موتور ها را با کامیون به خرمشهر بفرستند. 6 تا موتور را در کامیون گذاشتند که کامیون پر شد. بل بشویی آن جا به پا بود و همه از مسئولیت خودشان در می رفتند. نهایتا به ما اعلام شد که خودمان آهسته آهسته به سمت اهواز برویم. همه موتور سواران از فرط خستگی با سرعت حرکت کردند و صبح فردا به اهواز رسیدیم. سفری که قرار بود تا شب به اتمام برسد تا ظهر روز بعد ادامه داشت.
یعنی شما در این مسابقه اسکورت نمی شدید؟
چرا، دو اتوموبیل سواری و یک آمبولانس تا پل دختر همراهمان بودند ولی از آن جا به بعد از هم جدا شدیم.
با این تفاسیر، مثل این که اصلا مسابقه ای در کار نبوده است؟
بله، دقیقا همین طور است. به ما گفتند که یک مسابقه استقامتی است اما این کاروان بیشتر شبیه به یک تور مسافرتی بود تا یک مسابقه موتورسواری. در جاده که اجازه حرکت با سرعت بالای شصت کیلومتر را نداشتیم. مدام هم که ما را متوقف می کردند. این که اسم اش مسابقه نیست . . . هر چند نهایتا هم نفهمیدیم که این تور به دعوت چه کسانی بوده است؟
و بعد از این که به اهواز رسیدید. . .
آن جا توقف چندانی نداشتیم. به سمت خرمشهر رفتیم. در تهران به ما گفته بودند که هتلی را برایمان در نظر گرفته اند، اما ما را در ورزشگاه خرمشهر مستقر کردند. باور اش سخت است ولی تمام موتور سواران به دنبال کارتون و مقوایی بودند که بتوانند ساعتی را استراحت کنند. بعد از این که 24 ساعت زیر آفتاب رانندگی کرده بودیم حالا هم وضعیت اسکان به این شکل بود. بعد از کمی استراحت و دوش گرفتن ما را به مرکز شهر بردند و کمی به شکل نمایش در شهر چرخ زدیم. در واقع ما مجبور بودیم که تمام این کارها را بکنیم، حتی به شلمچه هم رفتیم. وقتی به مسجد شلمچه رسیدیم موتورهایمان را رها کردیم و از گرمی هوا به داخل مسجد پناه بردیم. در خرمشهر ما را به مراسم افتتاح پاساژی بردند و با رژه ما، مردم شهر از تاسیس پاساژ آگاه شدند. قبل از ورود ما، انواع بنر و پلاکارت های تبلیغاتی را نصب کرده بودند.
کسی به این وضع اعتراضی نمی کرد؟
به هر که حرف می زدیم جواب سر بالا می شنیدیم. در طول سفر به حدی خسته شده بودیم که نای بحث کردن برایمان باقی نمانده بود.
پس تصادف چه هنگامی رخ داد؟
در مسیر برگشت به تهران، بین پل دختر و خرم آباد
مگر قرار نبود که مسیر برگشت را با قطار بیایید؟
بله، اما فقط بیست وسه چهار موتور با قطار برگشتند و به کسانی مثل من، که موتورشان در قطار جا نشد؛ گفتند که خودتان با قطار برگردید و موتورهایتان را هفته بعد به تهران می فرستیم. ما هم که وضعیت سفر را این گونه دیدیم؛ ترجیح دادیم که خودمان با موتور برگردیم؛ به خاطر این که معلوم نبود برای پس گرفتن موتورها چه دردسرهای دیگری جلوی رویمان است. مهران همتیان و سایر مسئولان هم که، بلافاصله با اتوموبیل به تهران رفتند.
بعد به گروههای دو، سه نفری تقسیم شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم که نزدیک پل دختر با کامیونی تصادف می کنم و بی هوش می شوم. به همراه بهنام ده پهلوان (کسی که مرا به این مسابقه دعوت کرد) و مهران آبادانی که بعد از تصادف، با موتور از روی پای من رد می شود، به تهران بر می گشتیم. هر چند آن ها این قضیه را انکار می کنند اما رد لاستیک موتور روی پای من مانده بود. ضمن این که راننده کامیون هم این موضوع را تائید کرد اما حاضر به شهادت در دادگاه نشد.
بعد از این که تصادف می کنی چه اتفاقی می افتد؟
من ساعت 5 بعد از ظهر تصادف کردم و آن طور که همراهان می گویند؛ سه، چهار ساعتی زمان می برد که مرا با آمبولانس به خرم آباد منتقل می کنند و بیمارستان آن جا به دلیل جراحت زیاد پا، مرا پذیرش نمی کند. سرانجام مجبور می شوند که مرا به کرمانشاه ببرند. عبور موتور از روی پای من سبب شده بود شریان وعروق ران پا قطع شود و نهایتا این که دکتر ها مجبور شدند 15 سانت از استخوان ران را از بدنم خارج کنند. بعد از 3 روز به هوش آمدم و چند روز بعد به بیمارستان آپادانا در تهران آمدم. نزدیک یک هفته در کرمانشاه بودم و دو ماه هم در تهران بستری شدم. دکترها گفتند پایت به شدت عفونت کرده و اگر به زودی عمل جراحی نکنی، عفونت به قلبت سرایت می کند. در تهران هم گوشت ران مرا تخلیه کردند تا وضعیت ام بهبود پیدا کند. دکترها معتقد بودند که اگر یک ساعت بعد از تصادف عمل می کردم؛ الان وضعیت خیلی بهتری داشتم. این در حالی است که من را، 8 صبح فردای تصادف عمل می کنند.
کمی در مورد مشکلات بعد از تصادف بگو. . .
بعد از این که از هوش می روم؛ آقایان دوربین عکاسی ام را برمی دارند و تمام تصاویر سفر را از حافظه اش پاک می کنند، بعدها با ریکاوری، تعدادی از آن ها را باز گرداندم. به نظرم این کار را کردند تا حضور من در این سفر را منکر شوند. تازه بعد از تصادف، آقایان (اعضای فدراسیون) موتور مرا از کلانتری بیرون می برند، الان قاضی پرونده، اعتراض به کروکی را قبول نمی کند. آن ها می گویند، من مقصر هستم و مادامی که خبری از موتورم نشود؛ نمی توانم ثابت کنم که تقصیری نداشته ام.
من نمی دانم، رئیس پاسگاه چنارخرم آباد طبق کدام قانون، بدون ارائه مدارک، موتور مرا به آن ها تحویل داده است. مگر نه این که می گویند مقصر من بوده ام و این سانحه یک جرحی هم داشته است؛ پس چطور موتور مرا ترخیص کردند و ضمنا دیگر سراغی از من، که به گفته شان مقصر هستم، نیامدند.
طبق کروکی که کشیده شده، قید کرده اند که من تعادلم را از دست داده ام و بعد از طی دوازده متر به کامیون خورده ام. موتور ما آن قدر سنگین است که اگر با هر سرعتی تعادلمان بر هم خورد؛ 12 متر روی زمین کشیده نمی شویم. ضمن این که اگر این اتفاق می افتاد من به زیر کامیون می رفتم، این در حالی است که بعد از این که خودم دنبال راننده کامیون گشتم، از من طلب خسارت 5 ،6 میلیونی بابت خسارت به در و شیشه و سپر ماشین اش را دارد. او می گفت که بعد از تصادف می خواسته اند 5 میلیون به وی بدهند تا قبل از این که ماموری بیاید، صحنه تصادف را ترک کند اما متاسفانه هیچ کدام از این ها را در دادگاه شهادت نداد.
اتفاقی که افتاده باعث شده که وضعیت پای تو به شدت وخیم باشد، و حالا خیلی تفاوتی ندارد که موتور پشت سرت از روی پای تو عبور کرده باشد یا خیر، خودت فکر می کنی دلیل انکار این موضوع چه باشد؟
همان طور که گفتم می خواهند حضور مرا در این تور نفی کنند، غیر از من، به تمام شرکت کنندگان یک تقدیر نامه و سکه داده بودند. تا به حال نزدیک 70 میلیون تومان ضرر کرده ام و محتاج سکه آن ها نیستم؛ اما همین موضوع مشخص می کند که علاقه ای نداشته اند تا نام من در لیست سفر به خرمشهر باشد.
در انتهای گفت و گو خانم شکرانی زاده مادر اکبر صحبت هایی داشتند:
هنگامی که به کرمانشاه رفتم فرزندم در کما بود و همراهان او را تنها گذاشتند و به تهران برگشتند. من مدام با آقای ده پهلوان تماس می گرفتم و از او خواهش کردم که با هلی کوپتر او را به تهران بیاورند. مگر هزینه این کار چقدر بود، آیا بیشتر از این که پای اکبر این گونه آسیب دیده؟ خدا شاهد است که تا به حالا 40 میلیون قرض گرفته ایم، ماشین اش را فروخته ایم و خبری هم که از موتوراش نیست، او با پول کارگری و با هزار عشق و آرزو این موتور راخریده بود، دکترها گفته اند دو سال دیگر درمان اکبر زمان می برد، پدر او راننده یک وانت است و حالا دیگر نمی دانیم که هزینه درمان او را باید از کجا بیاوریم؟
همین که به مشکلات پای او می رسیم باید خدا راشکر کنیم دیگر زمانی باقی نمی ماند که دنبال مقصر این حادثه و دادگاه باشیم.
پسر من جوانی کرده است و بدون این که بیمه اش کنند به این سفر رفته، ولی آیا مسئولین نباید آن ها را بیمه می کردند؟ الان مسافران درون شهری مترو هم بیمه می شوند چه رسد به این که کسی بخواهد با موتور، نزدیک به 800 کیلومتر، رانندگی کند.
مدتها قبل نامه ای را به رئیس فدراسیون تربیت بدنی ارسال کردم اما هنوز خبری از جواب آن نیست.
مگر نه این که رهبر ما، رئیس جمهورمان و تمام مسئولین کشور، جوانان را تشویق به ورزش می کنند، آیا از این جوانان باید این طور حمایت شود؟ نا سلامتی این مسابقه ای بوده است که به گفته خودشان برای سالروز آزاد سازی خرمشهر برگزار شده است، چرا پیگیر مشکلات مجروح این مسابقه نیستند؟